تبليغاتX
سیزده بدر

 

سر درگم

 

همچین آروم از کنارم رد شد که قیافه ی آشنایش هم برایم غریبه نمود اندکی درنگ کردم، برگشتم و پرسیدم ببخشید ساعت دارید ؟
و جواب داد ۲۵سال و چند ماه  چشمانم رابستم و به راهم ادامه دادم .




2 نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:52  توسط سیزده بدر  | 


 

و چون نوبت ِ ملاحان ...

 

و چون نوبت ِ ملاحان ِ ما فرارسد
آن خون‌ريز ِ بي‌دادگر

در جزيره‌ی مغناتيس
 

بر دو پای
 
 
  استوار بايستد
 
زخم ِ آخرين را
خنجری برهنه به دندان‌اش.
 
پس دريا
به بانگي خاموش
ايشان را آواز دردهد.
                                     
ملاحان

از زيباترين ِ دختران
 
 
  دست بازدارند
 
و در بالاخانه‌های محقر ِ ميکده‌ی بارانداز
 
 
  به خود رها کنند،
 
خوابگردْوار
 
 
  در زورق‌های زنگار
 
 
  پارو بردارند.
 

و به جانب ِ ميعاد ِ مقدّر ِ ظلمت
شتاب کنند.
 

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 22:41  توسط سیزده بدر  | 


 

گفتم: بنخفتی، شهر!

 

احمد شاملو

همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳

آنقدر این روزها دچار استرسم که نمی دونم چی باید نوشت
باشد که این زمستان که آغازش ، در این گرمای زمستان استخوانها را می ترکاند تمام شود.
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار. 

2 نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:41  توسط سیزده بدر  | 


 

 

واژه ها را دیگر نمی توان به بازی گرفت
برای تو که نمی دانستی و سعی می کردی حدس بزنی 
بارها میان در و دیوار ماندم
زندگی را شاید اگر می توانست دوست داشته باشد
چه عاشقانه میمرد
نه !!!
هر چه بود دوباره شروع شد 
من که نمی دانم کجا این دایره باز خواهد شد
اما اکنون این سرگردانی را دوست دارم

پ.ن
وبلاگم شاید چند وقتی بود که سالروز شده بود
یادش یخیر ان کافی نت آبی
یادش بخیر آن همه روزهای برناگشتنی
دلم تنگ شده برای آن همه .... 
  

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 15:58  توسط سیزده بدر  | 


 

 

بهار نزدیک می شود و سرما کم کم پایش را دراز می کند
با خود می اندیشم که اگر مه تا صبح می پایید
چه می شد
شب تار را می گوییم
و رویاهایت را در قلم می نهم
دیگر چه مانده است که برایش امید داشت
اندکی صبر، شاید گمان می بردم، که سحر نزدیک است
نه در ماندن اسراری داشت و نه در رفتن
 اما انتخاب کرد
انچه را اخلاق نامیدند
باشد تا مگر آینده از آن ما

2 نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 16:13  توسط سیزده بدر  | 


 

 

می گذشتم در میان این همه تنهایی
شاید کنار پنجره ای را انتظار داشتم
رنگی روشن را هر چه به غیر از این سیاهی
 چه زیبا بود این سیاهی هنگامی که در را یافتم و روزنه را
و چه بیکرانه دریا یی برای شنیدن
ــــــ
دود سیگار را ببین که چه آاسوده می نشیند بر سینه
با تو ام __
آی با توام __هرمس _چه شده خدایان چه می گویند
افلاطون در خواب است
چه می گویی
چه !!
 زمین را دیگر تاب این همه فرمان نیست
هرمس
خدایان هم دیگر تنها یند همچو ما  
بودا را ببین که در میروانا  چه زار می گرید
هرمس

2 نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 18:57  توسط سیزده بدر  | 


 

 

کنار پنجره نشسته بودم
ناگهان با خود گفتم ، که چه بیهوده کاری در اسرار شمردن این همه ستاره دارم 
 بر خواستم و یک لیوان چایی و یک تکه کیک برداشتم
دور برم را خوب نگاه کردم
رفتم کنار پنچره و دوباره شروع کردم
۱و۲و۳و۴و۵و۶و...  

2 نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 17:17  توسط سیزده بدر  | 


 

 

ودلت کبوتر آشتی ایست
بر بام تلخ
با این همه چه بالا جچه بلند
پرواز می کنی

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 12:48  توسط سیزده بدر  | 


 

آخر این کوچه

 

آخر این کوچه کسی به انتظارم نیست
باز این غروب را به تنهایی سر می کنم  که مگر شاید روزی دستانت را بر گونه های سردم بکشی شاید آن روز نزدیکتر از همیشه در بر چشمانم خود می نمایاند آخر این راه تاریک شاید نوری نهفته باشد شاید باید ...

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 15:53  توسط سیزده بدر  | 


 

 

شاید این کابوس های شبانه تفسیری از عشقی نهان بود
به همين سادگي
دلت بزرگ بود شاید در ان نیمه شب
شاید فردا نیز تو پیروز باشی همچون امروز
ایمان
به همين سادگي
زندگی
به همين سادگي
به هزار رنگ

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 15:4  توسط سیزده بدر  | 


 

 

میگذرد ،
و ناگهان بر می گردد ،گویی آشنایی از پس نگاهش عبور کرد ،
می ایستد و ساعت می پرسد و ناگهان فریاد می زند ،
که دیرم شد ...
میگذرد ،
می خندد و آرام دوبار می گوید راستی چه شد ؟؟
و باز می خندد ...
میگذرد ،
به تندی ازمیان همه عبور می کند شروع به دویدن می کند
سوال نمی پرسد !!!
منتظر جوابی نیست !!!
تو را می بیندد و می ایستد !!!
شاید نزدیک همین جند لحظه دورتر و بر لبانت بوسه خواهد زد، شاید همین چند لحظه ، دورتر،دورتر از مرگ


2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:38  توسط سیزده بدر  | 


 

 

شاید این گذار خود معنی زندگی باشد، یا دست کم خوانشی جدید از آن، شاید تمام زندگی را در بر نگیرد اما تاثیر شگرفی بر آن میگذارد ، نه از برای گذر زمان نه از برای لحظه های پوچ ، نه دنبال معنی واحدی از یک کل، نباید گشت ،تنها باید بود و دید انچه حداقل امروز نمیدیدی در خشت خام و مستحکم شده فردا  !؟ 
و این یعنی ساحلی رو به ابدیت ، نه ؟؟
باشد تا آینده روشن سازد ... 
میان من وتو مردابی فاصله است
دستی سرد از میانه بر خواست
و همه چیز به داوری نه چندان عادل سپرده شد
نه تردیدی بر جای نمانده جز قاطعیت این حکم

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 17:13  توسط سیزده بدر  | 


 

جاویدان

 

نظاره باید کرد آنگاه که زندگی جریان ندارد
آتشی است مگر این بی دادخانه ....
سکوت شایسته تر ، هنگامی که فریاد را توان هوشیار ساختن نیست
قلم را به کار بستن و جوهر و دواد را به خدمت گرفتن
تا منظری از آنچه در ذهن است بر روی کاغذ لغزاندند
همه تصویری از زندگی در جریان است .

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:12  توسط سیزده بدر  | 


 

رنگی

 


هر گز باور نداشت که باید باشد
از دور نگاهی انداخت به ساعتش و کمی سرش را تکان داد ، بی توجه به انکه او بود که باید منتظر می ماند- او بود که باید این بندر گاه را تا آخرین کشتی ها به نظاره می نشست -
صدای نبود ـــ تحملی نبود ــ گناهی نبود ــ

2 نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 16:42  توسط سیزده بدر  | 


 

تن

 

دیوارها و نگاهها
در دوردستهای نومیدی
دیدار میکنند
و آسمان زندانی است از بلور



2 نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 19:7  توسط سیزده بدر  | 


 

لحظه

 

در پس هر دیوار
کینه عطشان بود
گوش با آوای پای رهگذری
و لختی هر خنجر
غلاف سینه ای می جست
                        و با هر سینه مهربان
داغ خونین  حسرت بود   

2 نوشته شده در  پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت 19:5  توسط سیزده بدر  | 


 

سر درد

 

کمی می توان منصف بود،
کندتر می توان قضاوت کرد !!!
می توان کمی صبر کرد تا مگر ... فرا رسد .
میان در نشسته بود کم صحبت گویی توانش را نداشت از آنچه فرار می کند را بازگو کند
سر بر درون زانو هایش نهاد ، تازه کمی آرام شد که دوباره شروع کرد ...
نمی دانم چرا اما او در میان در دیگر ننشسته بود ...

2 نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 19:56  توسط سیزده بدر  | 


 

بازی

 

بازی تمام شد.
وقتی این جمله را گفت تازه به خودم آمدم و متوجه شدم اصلا به مهر هایش توجه نکردم گویی دیگر تمام حواسم را به این حرکت آخرم جمع کرده بودم پلن من بهم ریخته بود دستم را خوانده بود کاری نمیشد کرد من مات شده بودم و او خوشحال، سرمست از این پیروزی شیرین . 
یاد گرفته ام سرت به کار  خودت بودن در حال رقابت بودن چه فاجعه بزرگی ست .
باید هنگامی که پای رقابت در میان است ، به خوبی تمام حرکات و مهر های حریفان را،     سنجید چه پیروزی  بزرگی بود آن باخت . 
    

2 نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 18:7  توسط سیزده بدر  | 


 

بیهودگی

 

راهی نمانده جز نگاه کردن به همه آن روزها
نه برای گفتن فرصتی ماند و نه برای نوشتن قلم و مرکبی
ثانیه  دلش  شکست
و زمان مرد بی آنکه سیاهی از برایش بپوشیم
ما ماندیم و مردابی که نامش را زندگی نهادیم از برای کم کردن اندوه
ما ماندیم و یک دنیا معذرت خواهی از یک دنیا ...
ما ماندیم بی آنکه حقی در انتخاب ماندن یا رفتن مان داشته باشیم ....
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 19:25  توسط سیزده بدر  | 


 

 

کمی ایستادم تا نفس هایم دوباره در سینه آرام گیرد ، یک سره از آن طرف تا اینجا دویدم تا کمی بتوانم زودتر از همیشه برسم اما خوب دیگه ....
کمی منتظر نشستم ، آرام تر از همیشه چهره اش را نشان می داد  ، انگار کنار آمده بود ، عادت کرده بود به کودکیم ، سرد بود دستانش ، خس بود نگاهش ، تازه فهمیدم این همه عجله برای چه بود .

2 نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 11:43  توسط سیزده بدر  | 


 

سیزده

 

از دستانت گلهای بهاری بیرون جست هنگامی که خندهایت را بر روح خسته ام تقدیم کردی .
ایستادم و دیگر از میان هزارن چهره ناآشنا چهرهای را طلب کردم به ناگهان    ،  و فرود امدم بر سرزمینی  نا آشنا .
ورق های بازی را تقسیم کرده اند یاری نه ! که همراهی می جست، از جنس آب نه آیینه !
و گذر کردم نه به مقصد به مقصود ، در میان ، نه بسویی که در سوی .
آرام اما استوار قدم هایم را در قلبم حس کرد، با نگاهی سرد و قاطع !!
خشمشان را فرو خوردند ، گوارای شادی .
گفتند زندگی  و اهی کشیدند !!!  

2 نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 15:0  توسط سیزده بدر  | 


 

 

بهار باامیدی تکراری آغاز شد بی انکه حسش کنم ، روزهها را گذراندم بی آنکه بخواهم، گذر زمان تنها وجهه اشراک من است و این دنیا ، گاهی تلخ لبخندی میزنم ، شاید که این زهر  ،پر از مسکنی برای تمام شدن باشد .
راستی چند روز پیش ۳ سال تولد وبلاگم بود ...
خانه ام ابری است
یکسره روی  زمین ابری است با آن .
از فراز گردنه ، خرد و خراب و مست
باد میپیچد .
یکسره دنیا خراب است از اوست
و حواس من .

آی نی زن ، که تو را آوای نی برده است دور از ره ، کجایی ؟

خانه ام ابری است اما
ابر بارانش گرفته است .
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم ،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره .
و همه دنیا خراب و خرد از باد است ،
و به ره ، نی زنی که دایم می نوازد نی ، در این دنیا بر اندود
راه خودش را دارد اندر پیش .
 

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 19:36  توسط سیزده بدر  | 


 

سیزده بدر

 

ورق های بازی را آرام پخش می کند ،
 سرفه های ممتدش میگویند که این بار دستش برگی نیست تا بتواند به یاریم بیاید
دیگر خیلی خسته و پیر شده
خوب یه یاد دارم آن روزهای نخست
که چگونه با چند سرباز به جنگ تک ها میرفت
  واقعا خسته و پیر شده است
نمی تواند به راحتی نفس بکشد
سرفهای ممتدش گویی بیشتر از خالی بودن دستانش حرف دیگری را در متن می پروراند
هر انچه که بود آزارش می داد
ساعتها بود، که کنار لیوان شامپانش منتظر خوردن زنگ ساعت بی حرکت مانده بود
سیگاری روشن کرد و به ارامی سربازی روی بی بی من آمد
...
ادامه دارد

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 15:53  توسط سیزده بدر  | 


 

مرگ آینه

 

زمان زودتر از هر آنچه که می گذرد باقی می ماند
در حسرت آينه
میانه ُ سينه، هر آنچه هست
لذتی ایست، از گذشته، و شادی به قیمت عمر .
باید منتظر آفتابی نماند دیگر شاید

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 11:58  توسط سیزده بدر  | 


 

پاسخ

 

هر آنچه که هست
میان آینه باید قبولش داشت
اما به عاریت ، 
به پرسشش باید گرفت
از آن که بود و این که نشد
باید نرم چشمانش را شست
از غبار
و میان این درها به انتظارش نشست
 

2 نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 11:33  توسط سیزده بدر  | 


 

از پی زمان

 

عقربه های ساعت زمان دیگری را نشان می دهند
زمانی میان از جنس  بودن و ماندن
تردیدی از رنگ  سنگ و از سادگی  شیشه
عقر به های ساعت ...





2 نوشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 12:52  توسط سیزده بدر  | 


 

 

روز بر می آید

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:14  توسط سیزده بدر  | 


 

برای مخاطبی نه چندان خاص

 

دیگر آرام در بستر باید خوابید ، زمان از دست رفت ، نه برای زندگی نه برای گریستن که هر دو محکومیت آدمی را یاداورند ؛ از برای آنچه که روزی  فاجعه ای میپنداشتم و اینک چه شیرین بر آن لبخند میرنم ...
باز تکرار میکنم :  من بی چرا زندگانم
شاید این بی چرایی خود چرایی باشد ؛ از برای بودن ؛
نمیدانم، از کجا باید شروع کنم ... شاید ، نمیدانم به کجا باید ختم شود ....!!!
فاصله تجربه ای بیهوده است ای شاملوی بزرگ ،پس این همه تقلا از بهر چیست  ؟
....................................................
........................................................
..............................................................

2 نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 23:21  توسط سیزده بدر  | 


 

از نسل من بود

 

در جامعه ای که تن فروشی به یک رویداد  روز مره تبدیل گشته است و تن ها جای افکار را گرفته اند و رنگ ها نه برای خیره کردن مغزها که از برای چشم ها به وجود آمده اند .
شاید در این مکان تنها انسانیت نیست که می میرد که انسان نیز به ذبحی ناپاک قربانی میشود .
اندکی وقت خود را در میان جامه مجازی رسانه های بگزارانی ( تلوزیون ، رادیو ، روزنامه ) که بطور کامل در دسترست هستند به این نیجه خواهی رسید که هرگز این گونه  از خود دور نبوده ای  که حال ...
دختر کی در میان دستان مردی میانسال به تن فروشی مشغول گشته ، در میان این چند لحظه که پرده اتاق را کنار میزنم تا روح خود را از خستگی به دور کنم ،  از دیدن این صحنه سخت ازرده می شوم .  
حال  مفهمم که من و تمام جامعه ام  چقدر از همه دوریم .

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 23:27  توسط سیزده بدر  | 


 

مکانی برای نبودن

 

آرام در این بندرگاه قدم میزنم ،خیس و متروک
هیچ چیز سرجایش نیست نه من و نه این اسکله
صدای خورد شدن تکه چوبهای نیمه تری که زیر پاهایم سرود انتظار ملوانان خسته را زمزمه میکند میان صدای وحشیانه موج ها ناشنیده می ماند
گویی این دریا ست که مرا آوازی زیباتر نوید میدهد
ساکنان این اسکله  سالهاست که مرغانی هم نام این دریا یند به گمانم تمام داستان هایش را هزاران بار بر این مرغان خوانده که این چنین باهم مانوس اند
ـآه .....
چند روزی ست که عقربه های ساعتم زمان را ازمن ربوده اند
من میان هرزان تکه کاغذ گم شده ام

2 نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 1:6  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.