صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
آسایش
تنها و تنها خواسته اش آسایش بود.که بدور از نگاه شهوت باردر این اجتماع کودکانش را بزرگ کند. اما بزرگترین گناه اش، این که یک زن است.دختر در آیین ما او زنده به گور نشدتا همچون حیوانی از آن سود جوییند. اما چه می توان کرد، او را شکنجه دادند و در هنگام دفاع قاتل نامیدندش کودکش در نبود او جان باخت تا نبیند مادری را که برای هیثیتش می جنگد را نمی توان یاری کرد .
http://www.womeniniran.net/archives/FSR/002842.php
2 نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1384ساعت 20:59  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.