صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
روزهای بی ترانه
نوشتن از روزهای که بهترین خاطراه و بزرگترین رویدادش یه چت نیمه معمولیه، تنهاگویای رخوتی است که گریبان گیر من شده. به تازه گی سالن ۶ را تمام کردم کتابی که خیلی روزهایش شبیه به روزها و حال هوای من است ، با اینکه تا حالا در زندان نبودم ولی به خوبی آنرا درک میکنم. حال می فهمم که وقتی شریعتی میگوید: (انسان را از یک چهار دیواری به یک زندان بزرگتری که سقفش آسمان است و کفش زمین ) از چه می گویید ، این جمله را با پوست وخونم درک کردم ...
2 نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور1384ساعت 14:9  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.