تبليغاتX
سیزده بدر

 

پیتیکو ، پیتیکو ، پیتیکو ،

 

افسر نگهبان: بلند شو ، این نقاب را بزن به صورتت .
من : این برای چیه ؟
افسر نگهبان : سوال نکن زود باش
من: اعدامی داریم!! آره !!
افسر نگهبان :آره بلند شو ... زود باش .
        نمی دانم چرا این دفعه همه نقاب زدند ، از راهرو روبه پائین میرویم ، صدای پا توی این راهرو به شکل عجیبی میپیچد . در را باز می کنند  ، می رویم دنبال یک مرد ناشناس ، پیج اول را رد می کنیم و به راهروی دوم میرسیم چند پله به پایین می رویم ، ته آن راهرو در آن سلول یک در یک ، آه دیروز ابرهیم به من گفته بود تازه واردی را آوردند و نمی گذارند کسی نزدیکش سلول بشود . می خواستم بدانم کیست ، در همین فکر بودم که در را باز کردند آنجا تاریک بود چیزی مشخص نبود . افسر ناشناس  با آن صدای خشکش رو به ما گفت : بلندش کنید و بیاوریدش ، چه تبی داشت .، باخودم فکر می کردم او کیست ؟؟. چشمانش را باز کرد بدون هیچ عکس العملی با من راهی شد .
سر پیچ اول که اورا زیر نور دیدم تازه شناختمش ، آری او اکبر گنجی بود ، دستها و پاهایم کمی سست شده بود ، من او را کجا می بردم ... نمی دانستم .، من هیچ کس را نمیشناختم همه نقاب زده بودند ،یک فیلم بردار هم از در سلول به ما اضافه شده بود حتی او هم نقاب داشت از راهروها که گذشتیم تازه فهمیدم او از فرط بیماری نمی داند کجا می آید . به من گفت کی میرسیم بهداری ... قلبم تند و تند می زد هر قدم احساس سرمای بیشتری می کردم .
می خواستم برای دقایقی سنگینیش بر دوش من باشد . فاصله راهروی دوم تا حیاط را هزار فکر و خیال کردم ...
دم در  حیاط افسر نگهبان به من کلتم را داد و اشاره کرد که یک فشنگ دارد نمی خواستم بگیرم و لی نمی شد .  تب بدن اکبر را با تمام  وجود حس می کردم .
درون حیاط دیدم چند نفری ایستاده اند و مانند من نقاب بر چهره دارند و کمی آن طرف تر هم سه نفر بی نقاب باهم صحبت می کنند . از آن فاصله نمی شد تشخیص دهی آنها کی هستند . ما همچنان دنبال افسر ناشناس تا پای چوخه اعدام رفتیم یکی از آن مردان بی نقاب آمد جلو و زنی رانشان داد در گوشه حیاط گفت نگاه کن آن زنت است  ببین چگونه گریه می کند ، بیا دست بردار ،مرد دیگری امد جلو او را میشناختم چندین بار دیده بودمش او دادستان بود ، آمد جلو ... احساس خفگی می کردم ، کمی فحش داد و اراجیف گفت . اما اکبر بیهوش بود ونمیدانست بفهمد چه می گوید دادستان اعصبانی شد به من گفت ببرش بالای دار... من رنگم پریده بود پاهایم توان حرکت نداشت ، من نمی توانستم او را به بالا ببرم و طناب دار به گردن او بیندازم ، باخودم گفتم چرا من باید اینجا باشم ،  بعد یاد کلت کمریم افتادم که یک گلوله داشت گلوله را به چه کسی باید میزدم سوالی که در ذهنم می گشت به اکبر ، خودم ، دادستان ، یا یکی از آن حضار ...
به خودم که آمدم دیدم طناب را دور گردنش انداختم و این تک گلوله را خرج نکردم و ناگهان صدای :
پیتیکو ، پیتیکو ، پیتیکو ، 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384ساعت 16:41  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.