صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
خشم
روزه هاست که آپ نکردم نه که این که مطلبی برای گفتن ندارم که نمی توانم چگونه باید نقش کرد انچه در ذهن است و از کجا باید گفت درد را...
فریاد را از این واضح تر نمی توان زد ...
روزهاست مردی در این شهر به فراموشی سپرده شده ،
و چه تمثیل زیبایی ققنوس ، ققنوس آزادی ،
این شهر روز هاست خاموش است، اما این خانه روزهاست که چشم انتظار است ...
بر سواد سنگ فرش راه
با تمام خشم خويش
با تمام نفرت ديوانه وار خويش
مي كشم فرياد
اي جلاد
ننگت باد
آه هنگامي كه يك انسان
مي كشد انسان ديگر را
مي كشد در خويشتن
انسان بودن را
بشنو اي جلاد
مي رسد آخر
روز ديگرگون
روز كيفر
روز كين خواهي
روز بار آوردن اين شوره زار خون
زير اين باران خونين
سبز خواهد گشت بذر كين
وين كوير خشك
بارور خواهد شد از گلهاي نفرين
آه هنگامي كه خون از خشم سركش
در تنور قلبها مي گيرد آتش
برق سرنيزه چه ناچيزست
و خروش خلق
هنگامي كه مي پيچد
چون طنين رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاويزست
بشنو اي جلاد
مي خروشد حشم در شيپور
مي كوبد غضب بر طبل
هر طرف سر مي كشد عصيان
و درون بستر خونين خشم خلق
زاده ميشود طوفان
بشنو اي جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
مي شناسندت به صد نقش و نشان مردم
مي درخشد زير برق چكمه هاي تو
لكه هاي خون دامنگير
و به كوه و دشت پيچيده ست
نام ننگين تو با هر مرده باد خلق كيفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهيدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش يك فرياد : اي جلاد ننگت باد
(ه.الف.سايه)
2 نوشته شده در جمعه 30 دی1384ساعت 17:0  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.