صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
بهار
در آستانه بهاری نو خواستم از نوروز بنویسم ، دیدم بیش از من اینکار را کرده اند و من نیز با اندک سوادی که دارم نتوانم وصف بهاری کنم که سالها در آداب و سنن ما روزهای خوشی در پس اذهان می کشد و از تکرارش ، چه زیبا روزها که به یادگار نگذاشته است ، در تداومش همین بس که همه را در تکاپو یی به ظاهر نو انداخته و آرایشی زیبا به ساعات های ملال آور ، جامد های انسان نما داده است ، همه گی را چه بخواهیم وچه نخواهیم به فضایی نو می برد در همان بستر سالهای گذشته،می خواهد که انسان وار زیست کنیم، از تاریکی نهراسیم و باورکنیم که جبر تاریخی بشر روبه نو شدن است و کهنه از این قافله جا خواهد ماند، این بوی تازه گی است که از میان هر دالانی به چشم می خورد، بهار نیز همچو تاریخ هر آنچه ارزش ماندن ندارد را آرام رها می کند ، و تلنگرهایش را به تو خواهد زد، جاری شو ، پرواز کن ، اسمان را در آغوش بگیر، نترس،
جبر تاریخیی،هستی ،کنار توست ...
پ ن :به امید بهاری که دختری چشم انتظار دیدین پدرنماند ...

2 نوشته شده در جمعه 26 اسفند1384ساعت 14:15  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.