صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
هراس
کوچه ای باریک ، که فاصله هر در، تا درخت اقاقیای وسط کوچه دوقدم است، راهی کوچک برای عبور یک نفر، و من در میان این کوچه، زیر درخت اقاقیش نشسته ام آرام ، به صدای زندگی پرندگان گوش فرا می دهم ، دری آن طرف تر باز می شود و پیر زنی با زنبیل وارد کوچه می شود متوجه من نشده است ، آرام قدم اول را بر می دارد، قدم دوم متوجه من می شود به راه خود ادامه می دهد زیر لب چیزی می گوید و در قدم سوم کوچه را می پیچد و می رود ...
من زیر درخت نشسته ام ، چشمانم را بسته ام نور خورشید از لابه لای برگهای درخت با صورتم بازی می کند ، سعی می کنم در این آرامش ، گوش کنم ، صدای زندگی را ،بیش از همیشه
رهگذری نیست که از این راه گذر کند، خوب که گوش می کنم صدای کوچه را نمی شنوم ، انگار سالهاست که فراموش شده و جز محرمانش همه ترک کش گفتند ...
باز صدای گنجشگان صداهای دیگر را تحت الشعاع قرار می دهد ، از شاخه درخت به پرواز در آمدند، من هنوز چشمانم بسته است ، گویی ترسیده اند ، کوچه را دوباره سکوتی مرگبار در آغوش می گیرد ، گویی کوچه وسکوت سالهاست که باهم همبسترند ..
گوش هایم را تیز می کنم زمزمه ای از میان دیوار می شنوم ، نا مفهوم است و ناگهان صدا قطع می شود گویی که دیوار حضور گوشی غریبه را حس می کند ، ذهنم مشغول می شود نا گهان به این فکر می افتم که وجهه مشترک من و این دیوار و این درخت و این سکوت و آن پیرزن غرغرو چیست؟
گویی که دیوار فکرم رامی شنود، آرام می گویید : فراموش شدگی
درخت به فریاد می اید، خاموش، من فراموش شده نیستم، زندگی در من جریان دارد ،ِ در ها به خنده مضحکی تایید می کنند ، درخت خشم می کند ، باز گنجشگان به هراس با فریادی رو به آسمان به پرواز در می آیند
من همچنان چشمانم بسته است
دیوار باز زمزمه ای می کند،نا مفهوم و سکوت بار دیگر حاکم می شود و من نیز هم ...
2 نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 15:20  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.