صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
چشمهای که تا ابد با جادها وداع نخواهند کرد
روزهای آرام اما پر از آشوب ، فریاد های بی صدا ، نا جی های که هر گز ظهور نکردند و نخواهند کرد *
آتوپیا های سوخته ، چشمهای که تا ابدیت با جادها وداع نخواهند کرد ، دستانی که هر گز طمع گرما را نجشیدند ، قلب های که تا آ خرین نفسها سرخ خواهند تپید ، تا حقیقتی بزرگ را کتمان کنند ،
و انسانی با هردم قرن ها در ذهن تداعی می کند و با هر بازدم آینده ای خالی از گذشته ،
و قصه تلخ تکرار ...
2 نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 18:54  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.