صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
آسمان آبیست هنگامی که چشمانت طلوع می کند.
روزهای پر از کینه ، پر از و حشت ، پر ازانتقام گویی تاریخ هنوزارضاء نشده است .. فریاد زنان و کودکان و مردان بی پناه به هوا می رود ودر فروریختن دیوار های، ساختمانی گم می شود . مردی تنها به راه می افتد و از هر آنچه می تواندانسانیت،را به انسان اعطا می کند دم بر می آورد .
عقربه های ساعت،به سرعت ثانیه شمارها می گذرند و من تنها می توانم نظاره گر باشم، من تنها می توانم افسوس بخورم بر هر آنچه که انسان،از دست می دهد.
عقربه ها سالهاست به تندیی می گذرند و انگار ما تنها می توانیم قابله ای تاریخ باشیم،بی هیچ اراده ای،در و ضع حمل آن کمک کنیم.
روزی انسانی به جرم فکر نا کرده شکنجه می شد ، امروز نیز به جرم باز کردن بند های غیر انسانی از پای انسان،به بند کشیده می شود .
گویی پس هر دیواری سلاخی با دشنه ای به کمین،هابیل وجودیش نشسته است .
آری بازی تکراری،در آرزوی آزادی سر بر آوردن،تا ابدیت ادامه دارد،گویی تنها درد است که با پیکر آدمی عهدی فنا ناپذیر بسته است،و این سیاهی است،که مسکن بشر گشته است .
2 نوشته شده در دوشنبه 26 تیر1385ساعت 13:35  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.