صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
شب یلدا
می نشینم بعد از سالها کنار حافظ میان آجیل و میوه و شرینی وسط هزاران خاطره ، و چشمانی که هرگز نمی تواند دوریت را تحمل کند. می نشینم در رون شب ، فقط برای چند لحظه ، میان صداها گم می شوم و زمان دیگر بر نمیگردد. و این تنها فصل مشترک خاطره هاست .
شب یلدا ، شب خاطره ، شب زیبایی ، شب محبت و شب ستارگان رنگارنگ .
شب یلدا، شب تناقض ، شب چند نسل ، شب بیداری ، شب حیات، شب افسوس، شب تنهایی ، شب مرگ .
شب یلدا صبحی به یاد نمی آورد .
گر عمر بوود به میخانه روم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یکبار دگر
معرفت نیست دراین قوم خدایا مددی تا برم گوهر خود را بخریدار دگر
راز سر بسته ما بین که بدستان گفتند هر زمان با دف ونی برسربازار دگر
یار اگر رفعت حق و صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من زپی یار دگر
2 نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 23:31  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.