صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
آخرین نما
روزهای زندگی می گذرند وشاید،، دوباره ای،، هرگز پیش نیاید .
آخرین سکانس ها هم گرفته می شود... بی حضور تو!!!،
نگاه ِ خاکستری ، حباب های معلق در اسمان .
چمدانی بر زمین گذاشته شده و رد پای که بر ماسه جا مانده، آخرین زمزمه های مسافر ،ترن شماره 345 .
سیب ... سیب ... سیب ... و سیب ؛ چشمانی هراسان از گفتگو ؛
شب طوفانی ، و اندوه ناخدا ؛
هزار و یک گل سرخ ؛
تولد نوزاد و چشمی نو ،
شب فرا میرسد با خطوط موازی ریل ها ... و آفتاب دیگر بیدار نخواهد شد ...
2 نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385ساعت 1:24  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.