صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
اعتراف
تاریکی ، سکوت را در آغوش میگیرد
اتاق آبستن حسرت میشود
ــ
واپسین نگاهت
سفری نو در آینه آغاز میکند
ــ
دیگر هجایی نمانده
تنها این سیاهی است که بر زایش خویش به شادی نشسته
قطره های شمع هم حضور پدر مقدس را نوید میدهند
ـ
و من میان هزاران واژه به اسارت رفته ام
2 نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 0:47  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.