تبليغاتX
سیزده بدر

 

بهار

 

روزها به سرعت میگذرند ، حضور چشمها رو کم کم از یاد می برم، این یعنی احساس خوبی داشتن !!   سپیدی کنار زده میشه، اسمان رنگ ارغوانی رو انتخاب میکنه ، خورشید از طلوع کردن سر باز میزند ، ماه از روشنایی بیزاره ....
ودر این میان چکاوکان بهار را نویدی دوباره می دهند ...
  این همه تکرار ...
بها ر پارسال از گنجی نوشتم و بهار امسال رو با یادی   از شهید اکبر محمدی، و احمد باطبی که آغاز می کنم .

2 نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 12:35  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.