صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
nothing
نمی دانم در پس این کلمات حتما باید منظوری نهفته باشد یا احساسی خاص از ، زندگی !!! ای کاش
شاید هنوز به وضوح قابل مشاهد نیست آنچه در رویا می پرورانیم .
((فرصت کم است و جانکاه ؛ چنین گفت بامداد خسته شاعر))
نمی دانم چند سال است از نوشتن این اشعار میگذرد ؛ بامداد خسته ای که شاعرش آنرا به یادگار گذاشت تا ماهم همچون او روزگار تلخ تنهای را در سیاره ای دور دست به امید غروبی بی طلوع بگذرانیم .
زمان در حال رقصیدن و ما تنها میان این بزم به آراستگی جامه بدر میکنیم تا خود بفروشیم به آنچه مطلق به ما نیست به آنچه از او نفرت داریم ؛ امیدی نیست بر گزیده ایم راهی که پایانش با ما نیست .
می دانم همه آنچه نمیدانم را ، می دانم همه آنچه نمی خواهم بدانم .
ای کاش
خدایی
خدایی
در کار
درکار
می بود
در پایان این فصل سرد ای کاش ذره ای امید از سروکول قلمم بالا می رفت ، تا ان را با جان دل تقد یمت کنم اما هر آنچه باید هست مگر نوری که بر این ظلمت شب بدر خشد ...........................................
..............................................................................
..................................................................
.......................................................
........................................
...................................
..........................
.....................
..................
..............
..........
........
.....
...
.
.
.
.
.
.
2 نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 2:25  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.