تبليغاتX
سیزده بدر

 

پستی برای همیشه

 

قسمتی از دفتر روز نوشت های کافی نت به نام سلول آبی ...
مدتهاست که دیگر خندهایم از روی عادت است ، اشک که نه ولی حسرتهایم هم، از روی عادت است . ثانیه ها دیگر حرف جدیدی برایم ندارند :
یادم هست، روزها گرم ِ گرم ، از پی هم میگذشتند و من تنها درون اتاقی آبی با چند پنچره که به سلول های مجاور در سرتاسر عالم راه داشت ، دوره ای از محکومیت را میگذراندم ...
یادت هست ..........................................
چند روزی بود که چیزی نخورده بودم ، به جز چای و چند عدد شکلات نمی خواستم ریاضت بکشم نه ! دوست من ، آماده حرکتی نو شده بودم حرکتی که شباهت نداشت به وجود به موجود .....
سحر را به غروب میرساندم تا مگر آسمان آبی ذهنم را پیدا کنم ، اما در پس ذهنم ابرهای تیره لانه کرده بودند .....
آرام آرام به 7300 روز زندگیم نزدیک می شدم , روزهای سرد سختی بود ، ایستاده بودم  اما نه آنگونه که باید ...
........................................................
من بی چرا زندگانم ... هیچ نبود نه نقابی نه آینه ای که چشمانم بار دیگر با  چهره ام آشتی کند _ پنهان شود ....
...............................................
درون وبیرونم یکی شده؛ تمام تضاد هایم ، شباهتی عجیب به نبودن داشت
.............................................

یادت هست
بانوی کوچک من ـ
آنقدر با تو گفتم از تلخی
از نبودن از سیاهی ـ
یادت هست
بانوی کوچک من ـ
تو با آن چشمهای سردت
فریاد زدی 
پنچره را باز کن
کبوتر را پرواز ده

بیم از آسمان مرگ است ـ 
یادت هست
بانوی کوچک من ـ
آنقدر دنبالت دویدم
تا سیب از دست افتاد
روی ملحفه سفید  ـ
یادت هست
آنقدر دورت گشتم
تا نشستی و لبهایت را بر
گونه های خیسم گذاشتی
و باز خواندیم باز خندیدم
زمان را به اسارت گرفتیم
حال چه شده
چرا چشمانت انقدر بی تابند
بانوی من
حالا من ماندم و یک دنیا تنهایی
کوله باری از حسرت بر شانه هایم
بی تو چگونه بانوی من ...
                                           

    
به بهانه 20 سالگی  و 7300 روز زندگیم
                کافی نت ... 6 / 10 / 1384



پ.ن : این وبلاگ در  اردیبهشت1386 آپ شده

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 2:18  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.