صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
در وطن خویش غریب
روزها از پس هم می گذرند و دست زمان بشمارشی معکوس مرا در دیاری غریب تر از همیشه به فراموشی می سپارد .
می دانم زودتر از این ها شاید .
اما دیگر خستگی امانم را بریده ؛ جرات گفتنش را ندارم ولی باز روزی باید بگویم ...... هر آنچه که بود اما ....
روزها هرگز مرا در خود هضم نخواهند کرد ، زندان من ....
چه بیهود نشستی بر این در زندانبان من
چه بیهوده درهای آهنی بر در این دیوارها آویختی ..
چه بیهوده دادگاهی برپا کردی ....
مدت هاست قطار ۳۴۵ از این دیار با تمام سرنشینانش گذشت ِ زندانبان من ، تو را نیز جا گذاشتند به بهانه ای پوچ و قراری بی زمان
غروب خواهد مرد و من نیز هم و تو میمانی با سوگ هر آنچه از دست رفت ِ زندانبان من ِ
آخرین سوردم را خواهم خواند قبل از غروب خورشید
هو هو هو چی چی هو هو چی چی
2 نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 18:9  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.