تبليغاتX
سیزده بدر

 

سیزده بدر

 

ورق های بازی را آرام پخش می کند ،
 سرفه های ممتدش میگویند که این بار دستش برگی نیست تا بتواند به یاریم بیاید
دیگر خیلی خسته و پیر شده
خوب یه یاد دارم آن روزهای نخست
که چگونه با چند سرباز به جنگ تک ها میرفت
  واقعا خسته و پیر شده است
نمی تواند به راحتی نفس بکشد
سرفهای ممتدش گویی بیشتر از خالی بودن دستانش حرف دیگری را در متن می پروراند
هر انچه که بود آزارش می داد
ساعتها بود، که کنار لیوان شامپانش منتظر خوردن زنگ ساعت بی حرکت مانده بود
سیگاری روشن کرد و به ارامی سربازی روی بی بی من آمد
...
ادامه دارد

2 نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 15:53  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.