تبليغاتX
سیزده بدر

 

بیهودگی

 

راهی نمانده جز نگاه کردن به همه آن روزها
نه برای گفتن فرصتی ماند و نه برای نوشتن قلم و مرکبی
ثانیه  دلش  شکست
و زمان مرد بی آنکه سیاهی از برایش بپوشیم
ما ماندیم و مردابی که نامش را زندگی نهادیم از برای کم کردن اندوه
ما ماندیم و یک دنیا معذرت خواهی از یک دنیا ...
ما ماندیم بی آنکه حقی در انتخاب ماندن یا رفتن مان داشته باشیم ....
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 19:25  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.