صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
رنگی
هر گز باور نداشت که باید باشد
از دور نگاهی انداخت به ساعتش و کمی سرش را تکان داد ، بی توجه به انکه او بود که باید منتظر می ماند- او بود که باید این بندر گاه را تا آخرین کشتی ها به نظاره می نشست -
صدای نبود ـــ تحملی نبود ــ گناهی نبود ــ
2 نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 16:42  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.