تبليغاتX
سیزده بدر

 

 

میگذرد ،
و ناگهان بر می گردد ،گویی آشنایی از پس نگاهش عبور کرد ،
می ایستد و ساعت می پرسد و ناگهان فریاد می زند ،
که دیرم شد ...
میگذرد ،
می خندد و آرام دوبار می گوید راستی چه شد ؟؟
و باز می خندد ...
میگذرد ،
به تندی ازمیان همه عبور می کند شروع به دویدن می کند
سوال نمی پرسد !!!
منتظر جوابی نیست !!!
تو را می بیندد و می ایستد !!!
شاید نزدیک همین جند لحظه دورتر و بر لبانت بوسه خواهد زد، شاید همین چند لحظه ، دورتر،دورتر از مرگ


2 نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 18:38  توسط سیزده بدر  | 


 

گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«این‌جا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوان‌مردی گیتی آیا
تا بدان‌جاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچه‌ی بن‌بستی
در آخر شب
نغمه‌ی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.






من هم‌دست ِ توده‌ام
من هم‌دست ِ توده‌ام تا آن دَم
که توطئه مي‌کند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب مي‌خندد
دل‌اش غنج مي‌زند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب مي‌کند.
اما برادری ندارم
هيچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلوده‌اش را بپذيرد.