صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
کنار پنجره نشسته بودم
ناگهان با خود گفتم ، که چه بیهوده کاری در اسرار شمردن این همه ستاره دارم
بر خواستم و یک لیوان چایی و یک تکه کیک برداشتم
دور برم را خوب نگاه کردم
رفتم کنار پنچره و دوباره شروع کردم
۱و۲و۳و۴و۵و۶و...
2 نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 17:17  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.