صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
واژه ها را دیگر نمی توان به بازی گرفت
برای تو که نمی دانستی و سعی می کردی حدس بزنی
بارها میان در و دیوار ماندم
زندگی را شاید اگر می توانست دوست داشته باشد
چه عاشقانه میمرد
نه !!!
هر چه بود دوباره شروع شد
من که نمی دانم کجا این دایره باز خواهد شد
اما اکنون این سرگردانی را دوست دارم
پ.ن
وبلاگم شاید چند وقتی بود که سالروز شده بود
یادش یخیر ان کافی نت آبی
یادش بخیر آن همه روزهای برناگشتنی
دلم تنگ شده برای آن همه ....
2 نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 15:58  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.