صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
Cogito،ergo،sum
سر درگم
همچین آروم از کنارم رد شد که قیافه ی آشنایش هم برایم غریبه نمود اندکی درنگ کردم، برگشتم و پرسیدم ببخشید ساعت دارید ؟
و جواب داد ۲۵سال و چند ماه چشمانم رابستم و به راهم ادامه دادم .
2 نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 14:52  توسط سیزده بدر |
گر تو خاموش بمانی
چه کسی خواهد بود
که گواهی دهد:
«اینجا، بودند
عاشقانی که زمین را به دگر آیینی
خواستند آذین بندند و
چه شیدا بودند!»
آه!
ناجوانمردی گیتی آیا
تا بدانجاست که فردا، وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد،
هیچ مستی دیگر
در تَهِ کوچهی بنبستی
در آخر شب
نغمهی ما را با سوت نخواهد زد؟
با سرانگشتی، آغشته به خون و انکار،
یادگاری ز خود، امروز، بنه بر دیوار.
من همدست ِ تودهام
من همدست ِ تودهام تا آن دَم
که توطئه ميکند گسستن ِ زنجير را
تا آن دَم که زير ِ لب ميخندد
دلاش غنج ميزند
و به ريش ِ جادوگر آب ِ دهن پرتاب ميکند.
اما برادری ندارم
هيچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگويد «آری»:
ناکسي که به طاعون آری بگويد و
نان ِ آلودهاش را بپذيرد.